اگر من جای مدیر عامل شرکت وست ویژن بودم
شاید البته شاید، همین کاری را میکردم که امروز از ایشان شاهد هستیم .خوب توجه کنید وست زمانی آغاز بکار کرد که تب نتورک که از کوئست آغاز شده بود و ایران را فرا گرفته بود یک شکل جدید از درآمد که زیاد هم بود و خیلی ا که به امید پولدار شدن یک شبه و با امید ها و آرزوهای دیرینه خود مجالی را یافته بودند تا بتوانند به آرزوهای مادی خود جامه عمل بپوشانند راجذب کرده بود و دراین بین بحث دولت بر سر مخالفت با این پدیده بود به چند دلیل عمده که دلیل این مخالفت را میتوان به 4 جنبه تقسیم کرد :
1- عدم پرداخت مالیات اینگونه شرکتها به دولت چون تابع هیچ نظم و قانونی نبودند و یک شکل جدید از تجارت بحساب میامد و برآورد محاسبات برای اینگونه شرکتها برای دولت مقدور نبود و در ضمن این شرکتها خارجی بودند و جایگاهی در ایران نداشتند تا بتوان از آنهامالیات دریافت کرد و در نتیجه شرکتی وجود نداشت مشتری هم که صاحب درآمد بود خود را فقط مشتری میدانست و میزان در آمدش نامشخص پس حال سهم دولت چه بود ؟
2- ورود کالای قاچاق به واسطه خرید غیر قانونی.
3- خروج بی ضابته ارز از کشور بدون کنترل دولت .
4- گردانندگان خارجی که تابع هیچ کدام از معیارهای اخلاقی و اسلامی نظام ما نبودند .
البته برای دولت گزینه 4 از اهمییت بیشتری برخوردار بود چون ممکن بود با رشد میکروبی که در نتورک وجود داشت این شرکت بتواند در روند سیاسی کشور تاثیر گذار باشد.
حالا من نمیخواهم وارد این مبحث شوم فقط این را میخواهم بگویم که در این میان جناب بابایی با فکری نو و ایده ای که در ذهن کمتر کسی جای گرفته بود شاید خیلی ها به این ایده یعنی تاسیس یک شرکت ایرانی که بتواند جایگزینی برای این خلا بوجود آمده باشد افتاده بودند ولی اینکه دست به عمل بزنند برای کسی مقدور نبود و هیچکس خود را در این حد و اندازه نمیدید که بتواند با شرکتی بزرگ رقابت کند ولیکن این شهامت در آن زمان در ایشان وجود داشت و باعث شد تا عده زیادی از آدمهای کوتوله البته همه را نمیگویم عده زیادی که تعدادشان کم هم نبود وبعضی از آنها در طول کار از کوتوله گی در آمدند و بزرگ شدند ولی اکثر کوتوله ماندند و شاید من هم جزو همان عده بودم را جذب شرکت خود نماید. بد نیست در اینجا قسمتی از تفکرات آدمهای کوتوله را بیان کنم .
آدمهای کوتوله اینگونه اند: بیشتر میخوابند چون رویاهای خود را بیشتر دوست دارند در خواب ببینند همیشه پیرو هستند دوست دارند از آنها کاری خواسته شود، تا انجام دهند هیچوقت خود را به زحمت نمی اندازند تا برای خواسته های خود فکر کنند و خود دست به عمل بزنند و بیشتر حرف میزنند و عملی در کارشان نیست آنها از حل مسائل پیچیده بشدت فراری هستند و کارهای ساده را بیشتر ترجح میدهند. خصوصا کارهای فیزیکی. و قدرت انجام کارهای بزرگ را در خود نمیبینند بیشتر به به و چه چه گو هستند و مانند بز اخوش دیگران را تحسین میکنند.
شهامت ابراز احساسات خود را ندارند آنها حقوق سر برج را خیلی دوست دارند همیشه به کسانی که کارهای بزرگ انجام میدهند قبته میخورند و بیشتر حسودند آنها حریم های امن را ترجیح میدهند و تغییر پذیری برایشان خیلی مشگل است همیشه تاثیر پذیرند و کم میتوان تاثیر گذاری را در آنها مشاهده کرد. کار کردن برای خودشان مشگل است ولی اگر برای دیگران باشد، میپذیرند مثلا اگر قرار باشد برای شرکت یا موسسه ای با حقوق نا کافی کار کنند یا برای خودشان کسب و کاری راه بیاندازند.
بیشتر ترجیح میدهند که برای آن موسسه کار کنند تماشای برنامه های تلویزیون را خیلی دوست دارند کسی را بیشتر تایید میکنند که افکار نزدیک به خودشان داشته باشد همیشه از نظرمادی جزو افراد بی بضاعت جامعه بشمار میروند رویا پردازی را خیلی دوست دارند زود جوگیر میشوند و از عادتهای خود دیر دست برمیدارند و یا اصلا دست برنمیدارند همیشه از دیگران متوقع هستند همیشه از اوضاع ناراضی هستند و همیشه حق را بخود میدهند و دیگران را مقصر میداند و تقصیرها را گردن دیگران میاندازند بسیار توجیه کننده اشتباهاتشان هستند وخود را در نقاب مظلوم بودن فرو میبرند انها دوست دارند نقش آدمهای بزرگ را بازی کنند آنها هیچگاه اشتباهات خود را گردن نمیگیرند و عذر خواهی برایشان مشگل است جاذبه های اینرسی در این افراد زیاد است این جاذبه باعث میشود تا آدمها از تغییرات سخت بترسند و از جابجایی وحشت داشته باشند هر چند این تغییر و جابجایی بنفعشان باشد باز نمیپذیرند.
کارها یشان اکثرا بی برنامه انجام میشود.چون برنامه ریزی در کارهایشان وجود ندارد. در این افراد آینده نگری وجود ندارد و بقولی میگویند (چو فردا شود فکر فردا کنیم) ثروتشان درآمد روزانه شان میباشد. مدرک گرا هستند همیشه دوست دارند دنیا بر وفق مرادشان باشد ناکامی برایشان خیلی درد آور است و از شکست خوردن همیشه در هراسند معادله هایشان در بازی زندگی همیشه بر اساس برنده شدن است و طاقت هیچ باختی را ندارند از نصیحت شدن بیزارند و وقتی از آنها تعریف میشود بسیار خوشحال میشوند همیشه خود را داناترین افراد میدانند و برتری خود را نسبت به دیگران ابراز میکنند . ریسک پذیری پایینی دارند و یا اصلا ندارند اکثرا بی هدف زندگی میکنند آنها هر حرفی را که به مزاجشان خوش نیاید توهین تلقی میکنند . منافع فردی خود را بیشتر در نظر میگیرند همیشه منتظرند تا از جایی و کسی خبر خوشی دریافت کنند یا بیشتر دنبال معجزه میگردنند و منتظر میمانند تا کسی پیدا شود و کاری را انجام دهد و آنها دنباله روی او باشندالبته این را هم بگویم همیشه این صفات بصورت یکجا در یک شخص جمع نمیشود ولیکن اکثر آدمهای کوتوله دارای چنین صفاتی هستند بصورت کمابیش.
یک مثال ساده بیانگر این موضوع میباشد که جمعیت جهان با بیش از 6 میلیارد نفر تنها 50 هزار نفر جزو ثروتمندان هستند بقیه برای این افراد کار میکنند و آقای بابایی هم جزو یکی از این 50 هزار نفر مباشد .به هر حال کار شروع شد که در زمان خودش کار بزرگی بود ولی این فرد با افکار بزرگی که داشت هر روز نو آوری جدیدی را بوجود آورد او یک بیزینسمن بود نه صاحب یک بنگاه خیریه که تحت تاثیر احساسات قرار گیرد ولی با این حجم از کوتوله ها چه باید میکرد و در ضمن با این حجم از سرمایه ای که بدست آورده بود و توان انجام ایده های بزرگش را پیدا کرده بود آیا باید می ایستاد و همه سرمایه ای را که حاصل شده بود به پای کوتوله ها میگذاشت ؟ همانطور که میدانید کارهای بزرگ آدمهای بزرگ هم میخواهد و تصمیم گرفت از آدمهای کوتوله آدمهای بزرگ و همفکر بسازد با بوجود آوردن آموزشهای مختلف از جمله تجارت الکترونیک، زبان ،مهندسی مذاکره و آموزش سخنرانی حرفه ای.
ولی ما کوتوله ها چی؟ همواره با اینکه میدانیم هر چیزی و هر ایده ای در زمان خودش ارزشمند است همچنان در این دنیای تغییر پذیر که هر روز شاهد بوجود آمدن موجهای نوین هستیم مثل چسب چسبیدیم به پلان سیلور این شرکت که خیلی وقته تاریخ مصرفش گذشته و با تزویر و ریا چنان وانمود میکنیم که هنوز بستر فعالیت باز است چرا به ما میدان نمیدهی ای مدیر عامل زور گو ما و دیگران روزیمان بسته به این پلن است و اگر تو بخواهی کنار بکشی قهر خدا را برای خودت خریده ای و چنین و چنان همانطور که در قسمت نظرات خواندید و دیدید جنگ کوتوله ها را، که از یکطرف یکی سنگکش شده بود و دیگری بازاریاب .
من با یک مثال ساده موضوع را باز میکنم . شخصی رفت و بستنی فروشی را احداث کرد و با ترفندی عالی و در مکانی عالی و در زمانی عالی با وجود رقبا و عدم شناخت مردم از بستنی با کیفیت فروش فوق العاده ای را بهم زد و در یک زمان دید اگر به همان بستنی فروشی در این شرایط جدید ادامه دهد جز ضرر و از دست دادن سود های گذشته چیزی نصیبش نخواهد شد لاجرم فکری کرد و با توجه به نیاز روز جامعه و علم روز دنیا و دیگر اینگه در کار خودش خبره شده بود و مقامش از مهندس به دکترا تغییر پیدا کرده بود و دیگر میخواست بخاطر یک مشت بستنی خور کوتوله عمر خود را بهدر دهد تصمیم گرفت بساط بستنی را جمع و آنجا را به یک پیتزا فروشی تبدیل کند .
آیا در اینجا گناهی مرتکب شده؟ آیا باید مشتریهای سابق بستنی خور بریزند و شاگرد بستنی فروش را با قمه و تبر تکه تکه کنند که چرا دیگر بستنی نمیفروشی وحال فهمیده ایم بستنی هایی را هم که در گذشته فروخته ای دران اب قاطی میکرده ای ؟ البته که خوب میدانستید آب قاطی شیرش هست ولی چون برایتان منفعت داشت خاموش بودید و حلال خور، این دیگر یعنی خود را به کوچه علی چپ زدن مگر زمانی که کار را با این شرکت شروع کردی ندیدی در محصولات از صنایع دستی خبری نیست و یا اجناس به یک پنجم قیمت واقعی میارزد و بابت 60 هزار تومانی که میدادی در مجموع کالایی به ارزش 6 هزار تومان و خدماتی که برای شرکت در واقع شاید کمتر از هزارتومان در میامد . ولی تو خرید میکردی و تازه دیگران را هم تشویق به خرید میکردی که البته قصدت چیز دیگری بود و این امر با چشمی بازانجام میشد و اگر غیر از اینصورت بود چگونه شرکت میتوانست این حجم از پورسانت را به بازاریابانش بدهد . ولی حالا که نمیتوانی خود را تغییر دهی و همانطور کوتوله باقی مانده ای فریاد وا مصیبت هایت در آمده که اگر من جای مدیر عامل بودم چنین میکردم و چنان!
اکنون اگر میخواهی از لاک کوتوله ماندن خود خارج شوی؟ تشکر کن از مدیری که بستری را فراهم آورد تا من و تو مدتی را توانستیم در کنار تفکرش کسب روزی کنیم وبا آموزشها و تجاربی که بدست آوردیم در کارهای بزرگتری شرکت کنیم .انتقاد و گله گذاری شما را یک قدم به عقب خواهد راند . حال اگر توان همراهی با تفکرات جدید و نوآوری های جدید را دارید که همراه ایشان بمانید البته هنوز هستند که همراهی میکنند ولی کوتوله وار در غیر اینصورت این را تکرار میکنم که به نظر من ایشان یک مرد کاسبی و یا یک بیزینسمن است و گوشش بدهکارخاله بازی و احساسات دخترانه نیست و بنگاه خیریه هم راه اندازی نکرده بیشتر از هر چیز به منافع خود و شرکتش میاندیشد و ای کاش ما هم این چنین بودیم .
منبع:تیم وست